تبليغاتX
سرد و گرم

سرد و گرم

از هر کلامی تو آویزانی

حتی به پرده های اتاقم

 به سقف

از انتهای هر پکی که به سیگار می زنم

سرت را به شیشه های پنجره ام می چسبانی

حتی وقتی که چشمانم را می بندم

و خود را به خاب می زنم تا گورت را گم کنی

 نمی روی

من گناه بزرگی مرتکب شده ام

که از تو متولد شدم

و حالا  فکر می کنی که به تو تعلق دارم

من رنج می کشم از اینهمه" تو"

کاش فقط یکباردر هوای اتاقم هیچکس نباشد

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:32 توسط زهرا| |
مرا ببخش

     مرا که نیستم

            مرا به آواز غمگین کولیان

                       به تلخی یک فنجان قهوه ببخش...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:1 توسط زهرا| |
"دیگر تمام شد "

 

دشمن به خانه هایمان رسیدو

                        بوسه هایمان را به گلوله گرفت

 

 چشمهای مادرم را به گلوله گرفت

و شیشه های پنجره را شکست

 

ما به خیایان ها پناه بردیم

بی چشمی  و بوسه ای

 

اما حنجره های مشترکی داشتیم و آواز های مشترکی

 

و گفتیم سکوت سالیان پدرانمان را بشکنیم و شکستیم.

 

حالا کنار پنجره دارم گریه می کنم

 و نفرت از استخوان هایم بالا می رود.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط زهرا| |
تدبیر چشم های غمگین مادرم چیست؟

تدبیر این بغض که پرده های سیاه این شهر را تکان می دهد

و کوچه هایی که به بن بست می رسد

مادرم کم کم دارد نمی بیند

مادرم نمی خاهد ببیند

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:50 توسط زهرا| |
 

نه به دنیا میایم

    نه از اینجا تکان می خورم

گیر کرده ام در بطن یک مادر مرده

که صدایش بوی ترس می دهد

                 وتا به آسمان نرسد رهایم نمی کند

دنیا دیگر برایم آنقدر بزرگ نیست که "نازنین" می گوید

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:6 توسط زهرا| |
اینم یه شعر دیگه از نازنین

 

گنجشک گفت گر درختی نباشد من کجا لانه کنم

خروس گفت گر درختی نباشد من کجا ناله کنم

جنگل گفت گر درختی نباشد من هم نخاهم بود

دنیا گفت گر درختی نباشد دنیا چه خاهد شد؟!

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:15 توسط زهرا| |
اینم یه شعر دیگه از نازنین...

 

خورشید از پشت کوه بیرون آمد

خدا چه کارها که نمی کند

مثل گنج که از خاک

زبان که از دهان

آدم های خجالتی که از خجالت در میایند....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 توسط زهرا| |
این شعر یکی از زیباترین شعراییه که یه بزرگ ۹ ساله می تونه بگه. یه مهربونی کمیاب . یه نازنین...

باران می بارد

من می دوم ، باد هم می دود

من می ایستم اما باد به من رحم نمی کند و می رود

 اما باران مهربان می بارد و در کنارم می نشیند. ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:12 توسط زهرا| |
 

شعری از ضیاء موحد

( به پرندگان و به بادها )

 

مرگ پرنده باد است

وقتی که در میان قفس

                          - ناچار -

خاموش می نشیند

و گوش میدهد

آواز میله ها را در باد

 

آه ای پرنده بگذار

تا بادها تو را بسرایند

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:29 توسط زهرا| |

 

ساعت نه شده بود. وقت فكر كردن به هيچي رو نداشتم. صداي يه كلنگ كه هي مي كوبيدن به ديوار داشت ديوونم مي كرد. اصلا برام مهم نبود كه صداي تلويزيون زياده یا استرس روح و جسممو داره داغون می کنه. همه ي كتابا رو چيده بودم كنارم و فقط به نتیجه ای که می خاستم فکر می کردم. مامان داشت تو همون اتاقي كه من درس مي خوندم غذا درست مي كرد حالا اين مجيد هم هيچ وقت خونه نبود . حكم اون روز اومده بود تلويزيون رو روشن كرده بود فوتبال ببينه . نشستم و سرمو كردم تو كتابام. کلمه ها تو سرم رجه می رفتن.

شب قبلش صدای آواز شغال نمی ذاشت بخابم.به آینده ی مبهمم فکر می کردم.اینکه کی باید خودمو پیدا کنم.اینکه قراره کجا و چی جوری ادامه بدم. واقعا بعد بیست سال نمی دونستم اون چیزی که خوشحالم می کنه در واقع چیه، از چه غذایی خوشم میاد و از چه آهنگی،چه کتابی، چه کسی. همه برام یه جور و یه اندازه بودن. این از نظر همه تعادل بود.اما من حس می کردم یه جوریه. یه چیزی کمه یه جای کار می لنگه. چند ماه بود که بابا رو ندیده بودم. همه مون یه جورایی دلتنگ بودیم اما هیچکی هیچی نمی گفت و این جوری،با نگفتن فکر می کردیم داریم با شرایط سخت کنار می آییم.

.كلنگ....كلنگ....كلنگ

انگار يكي داشت هي مي كوبيد تو سرم. . ساعتمو دوباره نيگا كردم .دوازده و ده دقيقه. ديگه باید راه مي افتادم . گرسنه ام بود اما گفتم بي خيال وقتشو ندارم. فكر كن تو يه اتاق نقلي كه نصفشو وسايل گرفته و نصف ديگه شم مجيد دراز به دراز افتاده، يه گوشه هم مامان داره غذا درست مي کنه فکر کردن به هر چیزی مسخره اس.با ورود بي بي كه هميشه وقت ناهار تلپ مي شد ديگه احساس كردم الانه كه اتاق رو سرم خراب شه. با یه لبخند تلخ سلام کردمو زدم بیرون. هیچکی رفتنمو نفهمید.وقتی به حیاط مدرسه رسیدم که دیگه هیچ حسی نداشتم. انگار کوکم کرده بودن که فقط برم سر جلسه و برگردم. بغل دستیم کلی خوراکی و یه جامدادی پر از مداد و پاکن آورده بود. نا سلامتی جلسه ی کنکور بودم و من تازه فهمیدم هیچی با خودم نیاوردم . حتی مداد.نمی دونم چرا هی خند ه ام می گرفت. شروع کردم به تقلید صدای شغال آواز خوندن. نمی دونم چرا هی می خندیدم و یکی یه جای دور داشت یه دیواری رو خراب می کرد.وقتی برگشتم دیوار رو به اندازه ی کاشتن یه پنجره کنده بودن. مامان همچنان داشت آشپزی می کرد البته ایندفعه واسه شام. دلم واسش می سوخت..از بوی غذا حالم بهم می خورد.یه حس خستگی عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود. دلم می خاست چشامو ببندمو یه مدت طولانی هیچ کسی و نبینم و هیچ صدایی نشنوم.مادرم همینطور که غذا رو می گردوند داشت زیر لب یه آهنگ غمگین مازندرانی می خوند. از غمی که تو صداش بود وحشتم گرفت. پس چرا هیچ وقت هیچ گله ای نداشت.انگار سرنوشت خودشو پذیرفته بود. الان بهش می گن زن سنتی.

چند سال از اون روزا می گذره.اونسال دانشگاه قبول شدم و بعدش بابام اومد. اونم وقتی اومد می خندید اما فرق کرده بود.

بعد اون سالا دیگه می دونم چی خوشحالم می کنه.چه آهنگیو دوست دارم. چه کتابی،چه غذایی،...یه جورایی مسیر زندگیمو انتخاب کردم و خاستم خودم باشم. اما دیگه از نظر دیگران تعادل ندارم و واسم نگرانن.می گن تغییر کردی ، حرفای جدید می زنی، فکرای عجیب غریب می کنی . این باعث شده زیاد تو کارام دخالت می کنن و فکر می کنن باید بیشتر مواظب من باشن . واسه من تغییر هدفه واسه اونا خطر.بعد چند سال هنوز صدای کلنگ و می شنوم . گاهی وقتا که خیلی دلم می گیره و خوابم نمی بره شغالا میان و برام آواز می خونن. 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:31 توسط زهرا| |
"دردي اگر داري و درماني نداري

با چاه آنرا در ميان بگذار با چاه

غم روي غم انداختن درديست جانكاه

گفتند اينرا پيش از اين اما نگفتند

گر همرهان در چاهت افكندندو رفتند

آنگاه دردت را كجا فرياد كن هان؟!..."

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 14:56 توسط زهرا| |

او به هیچ می نگرد

                     به وحشت خانمان سوز هیچ

... باد

هیاهوی استخوان های پوسیده

شروع تگرگ

               در امتداد ابر

فریادهای بی امان

شروع جنین در انتهای درد

و بهتی که  خنده را از دهان تو می دزدد

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:42 توسط زهرا| |

گفتم مثل سوختگی می مونه، تا وقتی آینه جلوته رنج می بری. صورت خودتو می خای . با همه ی چین و چروکها و خطوط کج و معوجش .صورتی که همیشه می دیدی و خودت بودی.لااقل خودت بودی. اونجاست که این نقاب سوخته بهت نمی چسبه. رنج می بری اما هیچ وقت عادت نمی کنی. شاید عادت زندگیتو راحت تر کنه اما دنیای واقعی خودت نیست.

گفتم یه چیز متفاوت می خام حتی یه درد متفاوت که شبیه هیچ کس نباشه.هی صفحه ها رو ورق زدم و گشتم. نشد.لعنتی کاش اینجا بودی تا از خودت می پرسیدم.پشت کدوم دستنوشته ها و شعرات قایمشون کردی ها!

 تا اینکه اونشب خوابشو دیدم. صورتش پف کرده بود و همه ی اجزا صورتش به طرز عجیبی تو چشم می اومد. مثل همیشه  گرم و صمیمی بود. وقتی می خندید فاصله ی بین دندوناش گاهی حواسمو پرت می کرد. می دونستم دارم خواب می بینم و هر لحظه ممکنه بیدار شم. باید ازش می پرسیدم.د  بجنب . 

گفتم:

ـببین من....

 می خندید. حواسمو پرت می کرد. صدای خنده هاش هر لحظه بیشتر می شد.

نمی دونستم از کجا باید شروع کنم.

ـ می دونی...

لعنتی هنوز داشت می خندید. می ترسیدم از صدای خند ه هاش از خواب بپرم و جواب سوالمو نگرفته باشم.نمی دونم چرا من نمی تونستم مثل اون بخندم

ـ چی جوری بگم....

کم کم داشت همه چی یادم می رفت. به من من افتاده بودم. نفسام تند تر شده بود و عرق کرده بودم. سرم رو انداختم پایین.همه چی یادم رفت. همه ی آدما،بوق ماشینا، مشکلاتی که خونه واسم پیش اومده بود، ، اوضاع بد درسیم، فاصله ی بین دندوناش که حواسمو پرت می کرد،چشای مادرم،کلید گمشده . کلید گمشده؟

همه جا به طرز عجیبی ساکت شد. احساس می کردم حتی زمین از حرکت ایستاده. سرمو که بلند کردم دیدم داره نگام می کنه. بغض کرده و با دست به پنجره اشاره می کنه. نگاه کردم. شب شده بود.

دوست داشتم دستاشو بگیرمو خودمو بندازم تو بغلش و های های گریه کنیم. اما...

 نور تندی از پنجره پاشید تو صورتم.به سختی چشامو وا کردم. ی کنار تختم ،پشت پنجره، ...یه جای دور ... فقط یادمه لحظه ی آخر بهم گفت:

ـگوش کن،هیچکی اون بیرون نیست،حتی یه پرنده هم پر نمی زنه،همه خوابیدن. فقط داره بارون میاد. چشاتو که وا کنی می بینی منم نیستم.الان بهترین موقع واسه خندیدنه. تو نمی ذاری. داری همه چی رو خراب می کنی.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:39 توسط زهرا| |

نمي دونم از كي بود كه فهميدم نبايد باشه.هي تو اون اتاق سرد و تاريك را ه مي رفتم و هي مي نشستم و نگاش مي كردم و فكر مي كردم.

يه روز كه داشتم مي رفتم ديدم داره مي آد. به من كه رسيد سرشو انداخت پايين و رد شد. چشاي آبيش سرخ سرخ بود. "مثل وقتي كه خورشيد رو خط افق غروب مي كنه". منم واسه اينكه نفهمه بهش فكر مي كنم و واسم مهمه قدم هامو تند كردمو پيچيدم تو يه كوچه كه بعدش فهميدم بن بسته.يادم اومد كه هر وقت تو بن بست گير مي افتادم و مي خاستم برگردم. مي گفت : آخرين راه برگشتنه. بايد ازديوارا رد شي. منم چون دوسش داشتم هي سرم مي خورد به ديوار

حالا كه برگشتم مي بينم اون رفته.ساعت ميگه داره صبح ميشه امااينجا هنوزسرد و تاريكه، دلگيرتر هم شده اما ديگه مهم نيست، حالا ديگه حتي از اينكه تو زندگيم هيچ وقت يه اتاق مال خودم نداشتم غر نمي زنم.

حالا ديگه يه پرنده ام كه راه مي ره،فكر مي كنه، يه موقع هايي كه دلش مي گيره گريه مي كنه. و كمتر به ديوار و اين ميله ها كه دورش پيچيدن كه مثلا كمتر سرما رو حس كنه فكر مي كنم  هيچكي هم نمي تونه جلوي پريدنمو بگيره.

 پنجره رو وا مي كنم و به كوههاي اونور پنجره فكر مي كنم،

                         دريا جلوي بارون و مي گيره

                       اما من حالا ديگه كوه رو بيشتر دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:10 توسط زهرا| |