سرد و گرم
منوی وبلاگ
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
پیوندها
از خنده مردن
قهوه خانه عمو اصغر
کتابخانه خوشه
بوتیمار
دوات
شیر و شکر
روجا
استامینوفن
سرونوش
سوتی را
تارا
هارمونيا
برسيسا
سينما
مهدي دوگوهراني
هيچيدن در هيچ
همينجوري
سپینود
تیامات
استامینوفن
مرغ طوفان
سه گاه
کرم کوچولو
قالب بلگفا
طراح قالب

کسی که ما باشیم نباید چیزی ته دلش بمونه.چون یا میشه یه زخمو کهنه می شه یا می گنده و سیفون می کشه به روحت.کسی که ما باشیم باید داد بزنه و هیچکی جلودارش نباشه.
دیگه باید برم. جاده منتظرمه. خیلی های دیگه هم منتظرمن. من قول دادم به هر قیمتی سر پا بمونم. من بهت قول دادم همه چی بهتر و بهتر شه. دیگه باید برم
نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 13:11 | لینک ثابت |
... و این همه ی اعتراف هاست.
یهو سردم شد. دستام لرزید و اون گل سرخ از دستم سر خورد و افتاد. یهو خیلی چیزا یادم اومد. خیلیا. اینبار واقعا من مقصرم. نگو که نیستم. داشت خیلی چیزا و آدما یادم می رفت. الان داره بارون عجیبی میاد. عجیب می باره. اما دستای کسی نیس که اشکامو پاک کنه. کاش بودید. تازه بهتون عادت کرده بودم. می دونستم اگه دلم گرفته و حرفی دارم یه جایی هست بهش پناه ببرم. من یه دختر کوچولو تنها و گریه او.نمی دونم چرا تغی به توقی می خورد اشکم در میومد. حتی وقتی از چیزی خوشحال می شدم. گیگیل همش می گفت الان می زنه زیر گریه..
اما تو بد وضعیتی گیر کردم . نمی دونم چرا دارم می لرزم.شاید پشت پنجره داره برف میاد اما من خیلی وقته افتادن اتفاقا رو نمی بینم.قبول کنید شما هم یه خورده...
نه نه! طبق اون روزای سیاه همیشه من مقصرم. مثل مادرم که همیشه خودشو مقصر تمام اتفاقای بد دنیا می دونه. خیلی وقته منتظرم به یه مهمونی بزرگ دعوت شم که همه ی کسایی که دوسشون دارم و ببینم. یه جایی به بزرگی سرونوش. خیلی وقته منتظرم یه دستی این پرده های لعنتی رو بکشه کنار تا جنگل رو به رومو ببینم.خیلی وقته هیچکی واسم دعا نمی کنه.
بدجوری تو این چاردیواری سیاه گیر کردم. بدجوری دلم گرفته...
نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 13:9 | لینک ثابت |
شعری از ضیاء موحد
( به پرندگان و به بادها )
مرگ پرنده باد است
وقتی که در میان قفس
- ناچار -
خاموش می نشیند
و گوش میدهد
آواز میله ها را در باد
آه ای پرنده بگذار
تا بادها تو را بسرایند
نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 15:29 | لینک ثابت |
کلنگ
ساعت نه شده بود. وقت فكر كردن به هيچي رو نداشتم. صداي يه كلنگ كه هي مي كوبيدن به ديوار داشت ديوونم مي كرد. اصلا برام مهم نبود كه صداي تلويزيون زياده یا استرس روح و جسممو داره داغون می کنه. همه ي كتابا رو چيده بودم كنارم و فقط به نتیجه ای که می خاستم فکر می کردم. مامان داشت تو همون اتاقي كه من درس مي خوندم غذا درست مي كرد حالا اين مجيد هم هيچ وقت خونه نبود . حكم اون روز اومده بود تلويزيون رو روشن كرده بود فوتبال ببينه . نشستم و سرمو كردم تو كتابام. کلمه ها تو سرم رجه می رفتن.
شب قبلش صدای آواز شغال نمی ذاشت بخابم.به آینده ی مبهمم فکر می کردم.اینکه کی باید خودمو پیدا کنم.اینکه قراره کجا و چی جوری ادامه بدم. واقعا بعد بیست سال نمی دونستم اون چیزی که خوشحالم می کنه در واقع چیه، از چه غذایی خوشم میاد و از چه آهنگی،چه کتابی، چه کسی. همه برام یه جور و یه اندازه بودن. این از نظر همه تعادل بود.اما من حس می کردم یه جوریه. یه چیزی کمه یه جای کار می لنگه. چند ماه بود که بابا رو ندیده بودم. همه مون یه جورایی دلتنگ بودیم اما هیچکی هیچی نمی گفت و این جوری،با نگفتن فکر می کردیم داریم با شرایط سخت کنار می آییم.
.كلنگ....كلنگ....كلنگ
انگار يكي داشت هي مي كوبيد تو سرم. . ساعتمو دوباره نيگا كردم .دوازده و ده دقيقه. ديگه باید راه مي افتادم . گرسنه ام بود اما گفتم بي خيال وقتشو ندارم. فكر كن تو يه اتاق نقلي كه نصفشو وسايل گرفته و نصف ديگه شم مجيد دراز به دراز افتاده، يه گوشه هم مامان داره غذا درست مي کنه فکر کردن به هر چیزی مسخره اس.با ورود بي بي كه هميشه وقت ناهار تلپ مي شد ديگه احساس كردم الانه كه اتاق رو سرم خراب شه. با یه لبخند تلخ سلام کردمو زدم بیرون. هیچکی رفتنمو نفهمید.وقتی به حیاط مدرسه رسیدم که دیگه هیچ حسی نداشتم. انگار کوکم کرده بودن که فقط برم سر جلسه و برگردم. بغل دستیم کلی خوراکی و یه جامدادی پر از مداد و پاکن آورده بود. نا سلامتی جلسه ی کنکور بودم و من تازه فهمیدم هیچی با خودم نیاوردم . حتی مداد.نمی دونم چرا هی خند ه ام می گرفت. شروع کردم به تقلید صدای شغال آواز خوندن. نمی دونم چرا هی می خندیدم و یکی یه جای دور داشت یه دیواری رو خراب می کرد.وقتی برگشتم دیوار رو به اندازه ی کاشتن یه پنجره کنده بودن. مامان همچنان داشت آشپزی می کرد البته ایندفعه واسه شام. دلم واسش می سوخت..از بوی غذا حالم بهم می خورد.یه حس خستگی عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود. دلم می خاست چشامو ببندمو یه مدت طولانی هیچ کسی و نبینم و هیچ صدایی نشنوم.مادرم همینطور که غذا رو می گردوند داشت زیر لب یه آهنگ غمگین مازندرانی می خوند. از
